مرکز نوآوری اجتماعی سلام

Salam Social Innovation Center

خیزش حاشیه
1395/04/08

عکس خیزش حاشیه

خسته بودم؛بس بسیار.اگرچه شب قبل را در احیا و مغازله و معاشقه با ملکوت سپری کرده بودم ولی صبحگاهان،به عادت مالوف،به زمان مشخص،بیدار شدم.پلک ها سنگین بود و نای گشودن نداشت.اما،وقتی از لای پلک های نیمه باز به ساعت نگاه کردم دیدم که ساعت زمانی را نشان می دهد که یک و نیم هزاره از روز به صلیب کشیدن مسیح در کوچه پس کوچه های کوفه گذشته است،و عجیب آن بود که هنوز آن تن مقدس بر آن دار جهل باقی مانده و کسی را یارای لمسش نبود،آری،بیست و یکم رمضان بود در پانزده قرن پس از هجرت.

از چند هفته قبل به رسم این یکی-دو ساله تنی چند از عزیزان و بزرگان دریادل برنامه‌ای را برای کمک به فقرا و دستگیری از ایتام تدارک دیده بودند و امسال نیز قرار شده بود که بمانند پارسال در روز شهادت مولی برای این مهم اقدام شود.در یکی از پارک های جنوب غربی تهران قراری مقرر شد و راس ساعت در آنجا،همگی،جمع شدیم.بعد از جا به جا کردن اثاثیه به سمت مقصد به راه افتادیم.

حدود سی کیلومتری که از پاساژها،مال ها،برج ها،پنت هاوس ها و تجملات شهر تهران فاصله گرفتیم به منطقه‌ای خاورشهر نام داخل شدیم و با عبور از خیابان اصلی در انتهای این شهر کوچک به منطقه ای رسیدیم که در غیاب فانون یادآور «دوزخیان روی زمین» بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

این منطقه متشکل از چندین کوره آجرپزی است و محله ها را نیز به نام همین کوره ها می شناسند.در هر محلکی چندین بیغوله آباد ساخته شده که معمولا متشکل از چند خانه شکسته- بسته است که انبوهی از جمعیت در آن زندگی می کند.البته این انبوهگی بازنمایی از زندگی نیست بلکه به صراحت شکلی از حیات نباتی است.

خانه ها غالبا از هر امکاناتی تهی هستند.چند گلیم بر روی زمین یک اجاق خوراک پزی(معمولا به شکل پیک-نیک)،یخچالی مستهلک،و تلویزیونی دست دوم ،کل مایملک آنها را تشکیل می دهد.تعداد زیاد فرزند،لباس های بی رنگ و رو،خانه هایی که از هر گونه رنگ زندگی بی بهره است و چهره های آفتاب سوخته ای که بی لبخند تنها بر تو زل می زنند مشخصه این جامعه ملعونان زمین است که در فاصله کوتاهی از ام القرای جهان اسلام لشکری از بیکاران و مفلسان و تباهیان را تشکیل داده اند.

به این بیغوله که وارد می شوی سخن ویرژیل بر فراز دروازه دوزخ بر آن نقش بسته است:«ای کسی که پای بر این مکان می گذاری،فکر هر رستگاری‌ای را از سر برون کن!».تقریبا هیچ چیز در اینجا بواسطه مناسبات انسانی توضیح داده نمی شود.هیچ نظمی اخلاقی‌ای وجود ندارد.در هیچ خانه ای نه مهر و جانمازی دیدم و نه حتی نشانی از تمسک به معنویت.تقریبا حتی یک جلد قرآن هم ندیدم.دامنه ملکوت تا بیش از مرزهای این شهرک بسط پیدا نکرده و اهالی آن هم به دنبال آن نگشته اند.در مقابل،گام های بلند و سنگین اخوان الشیاطین تمام بند بند این بیغوله آباد را پر کرده است.در اینجا امر استعلایی در تمامی اشکال آن به پایان رسیده لذا به قول داستایوفسکی هر کاری مجاز است و منع و نهی‌ای وجود ندارد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در تمام آن منطقه حتی یک انسان هم دیده نمی شود،هرچه بود جمعی از «باشندگان جونده»بود که می خوردند تا زنده بمانند و بر مبنای غریزه و اصل لذت،تناسل می کردند.هویت،شخصیت،معنویت،فرهنگ،موسیقی،هنر،ادبیات،و دیگر فرم های تصعیدی لیبیدو اینجا هیچ معنایی نداشت.تنها چیزی که در اینجا انسان را توضیح می داد«مناسبات وحش»بود.

جماعت برای آن که اندکی بیشتر از هدایایی که ما برای آنها جمع کرده بودیم و تلاش داشتیم تا عادلانه به ذی حقان برسانیم بیشتر بهره مند شوند،به هر گونه دروغ و دلنگ،فریبکاری،قسم و آیه به خدا و مقدساتی که علی الاصول برای آنان معنایی نداشت،گریه و زاری و التماس متوسل می شدند.غرور و عزت نفس واژگانی بودند که در این زبان ترجمانی نداشتند.در چنین سامانی از زیستن هر آن چه که مقدس بود پیشاپیش هتک حرمت شده بود.شرط بودن را تنها اصل تنازع بقا شکل می داد.

 

 

 

 

دمای هوا قریب به چهل درجه بود و زبانم از خشکی و تشنگی به سق دهان چسبیده بود.آدمها،معماری جرمزای فضا،مناسبات حیوانی‌ای که بر این گله زنده حاکم بود،و التماس ها و گریه ها و دست هایی که دراز شده بود و تو را در مقام الوهیت می نشاند،در کنار این گرمای کشنده و صدای قهقهه شیاطینی که در باد می پیچید و تمام باورهای معنوی تو را به سخره می گرفت،همه و همه،چنان بی تابم کرده بود که مطمئن بودم به افطار نخواهم کشید و بی تردید نقش زمین خواهم شد.با این حال تا هفت شب آنجا ماندیم و بعد با همسر و سه دیگر از دوستان،به عنوان حلقه ای از این جمع،عذر تقصیر خواستیم و زودتر از آنها از تجسد جهنم بیرون زدیم.

 

 

 

 

 

از سر جاده اصلی،به محض آن که ماشین پیچید، افق تهران پیدا شد.با خود می اندیشیدم که این جمعیتی که امروز دیدم بخشی از لشکر گرسنگانی است که آمارهای رسمی عدد بیست و سه میلیون را برای آنها گزارش کرده اند.ارتشی از سازه های زنده که در حاشیه ایران امروز زیست می کنند و غیر از زنده بودن هیچ نظامی از باورها را مدنظر ندارند.با خود می اندیشیدم که اگر به قول فوکو سوژه مدرن جز با حاشیه نشین‌های‌اش نمی تواند توضیح داده شود ایران امروز را نیز بدون این لشکر بی هویت های جونده نمی توان تحلیل کرد.انسان مدرن فوکویی عقل را با جنون،سلامتی را با نظام درمان و بیماری،و امر بهنجار جنسی را با انحرافات جنسیتی فهم و ادراک کرده بود،و امروز ما نیز ،همین متنی که به آن می بالیم،بالواقع صورت آراسته این حاشیه زیرین است.در این حاشیه هویت،اخلاق و معنویت پایمال امر حیات شده است.انبوهی از زیستواره ها که برای زنده بودن،برای بقای سازه‌ای که علی الاصول چیزی جز تداوم تغذیه و تناسل نیست،هر گونه ارزشی را انکار می کنند.انسانی که هویت ندارد،اخلاق برای او بی معناست ،و از امر معنوی معنای محصلی را درک نمی کند.از نظر سیاسی چنین بافتی یک بمب متحرک است.اگرچه فرض تغییر در ایران معاصر،بنا به شواهد میدانی،فرض معقولی نیست،اما احتمال شورش های کور شهری نیز منتفی نمی باشد.و در چنین فرضی است که دو لایه بحران به یکدیگر می پیوند:شورش های شهری کور(متن)،و پشتیبانی این لشکر گرسنگان و بی هویتان از این شورش ها(حاشیه)،منجلابی به وجود خواهد آورد که می تواند یک ساختار سیاسی گرفتار را تا مرز فروپاشی پیش ببرد.این بار این شوریدن حاشیه علیه متن نیست که می تواند اضمحلال ساختار را رقم بزند،بلکه متن و حاشیه،هر دو با هم،علیه ساختار خواهند کوشید.

 

محمدرضا مرادی


استفاده از مطالب فقط برای مقاصد غیر تجاری و با ذکر منبع بلامانع است. کلیه حقوق این سایت متعلق به مرکز نوآوری اجتماعی سلام می‌باشد.

Copyright © 2014 - 2019